رجوی افراد را از انسانیت شان تهی می کند

فرقه مجاهدین خلق در ماهیت و رویکرد مساوی است با تضاد – ترس – وحشت – خشونت و بی رحمی و تهی کردن انسان از خود و سوق دادن فرد به دنیای بردگی.

در ته داستان هم اعضای خود را با بهانه تهی کردن از تعلقات طبقاتی و زنگارهای اجتماعی و رشد دادن به وادی انقلابی گری، به ورطه نابودی و فلاکت کشانده است که حتی یک عضو از سایه خودش هم وحشت دارد.

من به عنوان یک عضو فراری از این فرقه که تجربه کافی از شگردهای فروبرنده مجاهدین را داشتم با یک تجربه جدید در بیرون از تشکیلات عقب مانده رجوی روبرو شدم و با توجه به اینکه خود از آن دنیای بردگی فاصله گرفته بودم اما فی الواقع با روبرو شدن با یک عضو تازه رها شده دچار یک تناقض عجیب و غریب شدم و اما این فاکت و موضوع به شرح زیر بود:

سالها پیش از طرف یکی از انجمن های نجات استان ها دعوت شدم تا همایشی خانوادگی شرکت کنم. در دفتر انجمن منتظر ماندم تا اینکه گفته شد یک عضوی به نام “علیرضا م” تازه از کمپ فرقه رجوی فرار کرده و برنامه ای هست تا او را تحویل خانواده اش دهیم.

من شب را در دفتر انجمن ماندم و آن جداشده هم با من بود و فردای آن روز به بازار شهر مربوطه رفتیم که او کمی خرید کند و قبل از دیدار با خانواده آماده گردد.

الغرض به بازار رفتیم. بعد از کمی پیاده روی متوجه شدم علیرضا نیست و غیبش زده، کمی اطراف را گشتم تا اینکه دیدم پشت یک مخزن زباله بزرگ مخفی شده وقتی علت را از او جویا شدم گفت در آن طرف خیابان دو نفر ریش دار گویا پاسدار هستند، می ترسم دستگیرم کنند.

برای او توضیح دادم که اینهمه آدم ریش دارند و این همه مامور یا سپاهی در حال رفت و آمد هستند و از کنار ما می گذرند، مگر تو چه مارکی یا مشخصه ای داری که آنها تو را بشناسند و یا کاری با تو داشته باشند؟! وانگهی تو وقتی جدا شده ای و به طور قانونی تحت حمایت انجمن قرار گرفتی از چه می ترسی؟!

او گفت نمی دانی رجوی گفته هرکس تنش به تن من بخورد کارش تمام است.

این عضو در ذهنش طبق ذهنیت سازی وحشت و ترس رجوی فکر می کرد در پیشانی وی مارک خائن و رجوی حک شده و از فاصله دور لو رفته است. رجوی ترسی در دل افراد می انداخت تا این ترس آنها را از دورن کنترل کند و با همه نارضایتی هابه فکر بازگشت نیافتند.

با همه این احول و توضیحات من، این ترس در جانش نهادینه شده بود تا جایی که دوباره با دیدن سربازی در یک مغازه پلاستیک فروشی مخفی شد. من همان توضیحات را برایش دادم و خلاصه گفت من اسیر فضایی هستم که رجوی سالیان به من تحمیل کرده و دست خودم نیست.

به هر حال این حال و روز خیلی از جداشده ها بود و تا سالها طول کشید تا خود را از اسارت و بندگی ذهنی ساخته رجوی رها کردند.
این یک واقعیت است و من شخصأ با چندین بار مطالعه کتاب فرقه ها در میان ما، سعی کردم ذهنم را از دروغ های رجوی پاک کنم. اما تاثیرات مخرب فرقه کماکان در خواب به طور ناخواسته گریبانگیرمان هست وبعد از خلاصی صبح از کابوس رجوی انگار از مادر متولد می شویم.

عباس کرمی

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا