
در قسمت قبل گفتم که در سال 1374 “حسن کامل” که داماد و محافظ صدام و یک عضو بلند پایه حزب بعث و کسی بود که اسرار نظامی زیادی را با خود داشت، به همراه برادرش که باجناق او بود و همسران شان که دختران صدام بودند، به اردن گریختند. این موضوع شرایط را به شدت به ضرر صدام کرده بود و حتی احتمال حمله نظامی به عراق وجود داشت. این شرایط رجوی را مجبور کرد تا فتیله سرکوب که از طریق نشست های مختلف در تشکیلات فرقه مجاهدین اعمال می شد را پایین بکشد. در نتیجه درخواست جدایی از فرقه زیاد شده بود. با بازگشت حسین کامل و قتل او در بغداد، تهدید تا حدی از روی صدام برداشته شد و رجوی بار دیگر فرصت را برای سرکوب بیشتر مناسب دید. به این منظور در یکی از روزهای زمستان سال 74 به ما گفتند که وسایل مان را جمع کرده و آماده یک ماموریت چند روزه باشیم. عصر حرکت کردیم و شب به پایگاه مجاهدین در بغداد رسیدیم. در قلب بغداد و در خیابان «اندلُس» مجموعه ای از پایگاه های فرقه مجاهدین قرار داشتند که شامل چندین ساختمان بزرگ بود که هر کدام کارهای مجزا از هم داشتند. دفتر مرکزی فرقه که اسم آن “جلال زاده” بود در یکی از همین ساختمان های قرار داشت. در ادامه به این خواهم پرداخت که رجوی چگونه با این ترفند قصد خود برای سرکوب بیشتر را عملی کرد.
در میان ساختمان هایی که پایگاه های مجاهدین خلق بودند، تعدادی خانه مسکونی اهالی هم قرار داشت اما به مرور خانه های اهالی از آنها گرفته می شد. اینکه چگونه این کار انجام شد مطلع نیستم و به ما گفتند که این خانه ها خریداری شدند. البته اگر این را هم بپذیریم معلوم بود که به اجبار استخبارات حکومت صدام آنها را مجبور به فروش کرده بودند. علت این که همه ساختمان ها را خریدند این بود که نیروهای مجاهدین که به آنجا تردد می کنند امکان فرار پیدا نکنند. زیرا نفراتی که برای خرید یا برای انجام قرار پزشکی به بغداد تردد می کردند می بایست در ساختمانهای این مجموعه مستقر می شدند، با تخلیه خانه های اهالی، این مجموعه به صورت یک قسمت مجزا درآمد و با محدود کردن آن دیگر هیچ ارتباط مستقیمی با شهروندان ملاء عراقی وجود نداشت. برای ورود و خروج می بایست از دروازه های آهنی گذشت که بعد از گرفتن خانه های اهالی و یک دست کردن مجموعه در آن کار گذشته بودند.
اگرچه بعدها رجوی به این محدودیت ها هم قناعت نکرد و در هراس از فرار نیروها، انجام قرار پزشکی در بیرون از قرارگاه های مجاهدین را ممنوع نمود و چند پزشک مورد تایید حزب بعث را به داخل قرارگاه می آوردند تا بیماران را ویزیت کنند.
آن شب در یکی از ساختمان های این مجموعه به نام “ازهدی” مستقر شدیم. به هر دسته یک اتاق برای استقرار دادند. گفته شد که با رهبری (رجوی) نشست داریم و خوب استراحت کنید تا در نشست سرحال باشید. بطور عام هرگاه با رجوی نشست داشتیم، روز قبلش یک استثناء برای ما محسوب می شد. چرا که در آن روز اجازه داشتیم تا 6 ساعت بخوابیم! و در بین خواب نیز خبری از نگهبانی نبود. در حالی که در روز های معمولی بیشترین زمانی که برای خواب داشتیم 4 تا 4.5 ساعت در روز بود.
نیمه های شب بود که بیدارمان کردند و گفتند به طبقه همکف برویم. نکته عجیب این بود که همه باید در یک ستون تک نفره قرار می گرفتیم. در ادامه متوجه شدیم که دلیل این کار حضور رجوی در ساختمان می باشد و افراد بعد از آن که تک به تک مورد بازرسی و سپس چک با دستگاه ددکتور قرار می گرفتند، با رجوی روبوسی کرده و در کف سالن می نشستند.
به یاد اولین نشستی که رجوی در قرارگاه اشرف برگزار کرد افتادم. در آن نشست یکی از نفرات بلند شد و انتقاد کرد که چرا باید در قرارگاه مجاهدین نفرات مجاهد اینچنین مورد بازرسی قرار بگیرند. آن روز مریم رجوی گفته بود که مسعود مخالف این کار است و من چون مسئول حفاظت او هستم، این کار را کردم. اما حالا که خبری از مریم هم نبود، باز همان آش بود و همان کاسه! رجوی آن قدر نگران جانش بود که حتی جرأت نداشت چند ساعت در بین نیروهای خودش بدون چک و بازرسی بنشیند! رجوی آنقدر ترسو است که همیشه در شرایطی که خطر وجود دارد نیروهایش را ول می کند و جانش را بدر می برد.
انجام روبوسی با تک تک نیروها توسط رجوی به این دلیل بود که می خواست نیروها را تحت تاثیر رابطه عاطفی قرار داده و اگر کدورت یا مسئله ای در ذهن افراد وجود دارد، با این روبوسی شسته شود. بعد از اتمام روبوسی رجوی صحبت کوتاهی انجام داد که مضمون آن چنین بود “دلیل آمدن شما به اینجا این است که می خواهیم درباره شرایط دوران و مسئولیت تک به تک شما تصمیم بگیریم.”وی بعد از صحبتی کوتاه از ما خداحافظی کرد و ما به محل استراحت برگشتیم.
روز بعد ما را به یکی دیگر از ساختمان های آن مجموعه بردند. نام این ساختمان که قبلاً «ضابطی» بود به «ساختمان شورا» تغییر کرده بود زیرا رجوی بعد از بمباران قرارگاه اشرف، جلسات شورا را در این ساختمان برگزار می کرد. به این منظور تغییراتی در آن ایجاد کرده بودند و قسمت همکف آن را به صورتی در آوردند که بشود اجلاسی با حضور چند صد نفر را در آن برگزار کرد. چون رجوی با وارد کردن صدها تن از نیروهای سازمان به عنوان عضو در شورا، تعداد اعضای آن را زیاد کرده بود تا جنبه تبلیغاتی جلسات بیشتر شود.
رجوی طبق معمول صحبت هایش را با آیاتی از قرآن و تفسیر آن آیات شروع کرد و سپس به بحث های سیاسی و استراتژیک پرداخت و بعد به مناسبات درونی مجاهدین گریز زد. کلیت صحبت های او این بود که مجاهدین در شرایطی قرار دارند که تنها می توانند به خودشان تکیه کنند! او طوری حرف می زد که انگار نه انگار مجاهدین در خاک عراق و در زیر چتر حمایت صدام قرار دارند. سپس گفت “با این وضعیتی که الان داریم خواهران مسئول از شما راضی نیستند و کارها درست پیش نمی رود و من تصمیم گرفتم ارتش آزادیبخش که در خرداد 1366 تاسیس آن را اعلام کرده بودم را منحل کنم. شما هم بروید دنبال کار خودتان. مگر آن که خودتان بخواهید ارتش را از اول تاسیس کرده و در آن ثبت نام کنید.”
این جملات برای همه عجیب بود و همه می فهمیدند که رجوی دارد کلک می زند زیرا خود او یک سال قبل، خروج از فرقه مجاهدین را ممنوع کرده بود و حالا داشت می گفت که ارتش منحل شده و بروید دنبال کارتان! مشخص بود که کاسه ای زیر نیم کاسه هست.
ادامه دارد
ایرج صالحی