
در قسمت قبل امیر یغمایی از لحظه خداحافظی با مادر گفت. وقتی اتوبوس آمد، خداحافظیها آغاز شد. مادرم مرا در آغوش گرفت، اما اشک نریخت. نمیدانم چرا، اما فکر میکنم او سعی میکرد ضعف نشان ندهد، چرا که به عنوان یک مبارز، نباید احساساتش را بروز میداد. اما حالا که به آن لحظه فکر میکنم، میفهمم که در درونش آتشی برافروخته بود.
در طول سفر، تنها در انتهای عقب اتوبوس نشسته بودم و از پنجره به بیرون نگاه میکردم. بیشتر منظره بیابانی بود؛ خاک قهوهای تا جایی که چشم کار میکرد. سفر با اتوبوس نسبتاً طولانی بود و گاهی توقفهای کوتاهی داشتیم تا کودکان بتوانند بیرون بروند و هوای تازهای تنفس کنند. در یکی از این توقفها، وقتی اتوبوس در میانه بیابان ایستاد، کودکان بیرون جمع شدند و خواستند در یک دایره توپبازی کنند. اما توپ نداشتند، بنابراین از من خواستند “برفی”، خرس من را قرض بگیرند. با اکراه پذیرفتم و او را به آنها دادم. سپس در اتوبوس نشستم و دیدم که چگونه برفی را به هوا پرتاب میکردند و مانند بازی والیبال به یکدیگر پاس میدادند. ناگهان برفی به زمین افتاد و در یک گودال گلآلود فرود آمد. سریع از اتوبوس پایین رفتم و او را پس گرفتم. یک لکه بزرگ قهوهای روی پشتش افتاده بود و آب جاری برای شستوشو نداشتیم، بنابراین با دستمال کاغذی تا حد ممکن او را تمیز کردم. آن لکه بزرگ قهوهای برای تمام سالهایی که برفی را داشتم، روی پشتش باقی ماند.
سرانجام به اردن رسیدیم و در یک هتل پنجستاره”hotel Aliya” اقامت کردیم. ظاهراً همه کودکان مجاهدین که قرار بود به خارج فرستاده شوند، در دورههای مختلف در همان هتل میماندند تا مجاهدین تصمیم بگیرند که آنها را به کجا، چگونه و با چه گروهی بفرستند. من چند روزی در هتل ماندم و در آن روزها بسیار خوش گذشت. چندین اتاق هتل را در ساختمان بزرگی با بیش از ۱۰ طبقه اشغال کرده بودیم و کودکان از یک اتاق به اتاق دیگر میدویدند. به یاد دارم که در اتاقها کارتون پخش میشد و از تجربهها و دیدنیهای جدیدی که آنجا داشتیم، سیر نمیشدیم. در طبقه همکف، یک سالن غذاخوری بزرگ بود که میزهای بلند و موازی در آن چیده شده بود و لوسترهای بزرگ کریستالی از سقف آویزان بودند. با عجله پشت میزها مینشستیم و به یاد دارم که از چیدمان مرتب کارد و چنگالها شگفتزده شده بودم. علاوه بر قاشق و چنگالی که به آن عادت داشتیم، چاقو، یک چنگال کوچکتر و قاشق چایخوری هم وجود داشت. پیشخدمتها با لباسهای شیک، دقیقاً مانند فیلمهایی که دیده بودیم، غذا را سرو میکردند و درپوشهای فلزی را از روی بشقابها برمیداشتند. به یکدیگر پچپچ میکردیم که اینجا رستوران نام دارد! و واقعاً در آن محیط احساس شاه و ملکه بودن داشتیم.
کودکان با هواپیما به کشورهای مختلف فرستاده میشدند، بر اساس تصمیم مجاهدین که تعیین میکردند هر کدام به کجا، چگونه و با چه گروهی اعزام شوند. برای من به نظر میرسید که این روند نسبتاً سریع پیش رفت، زیرا از قبل تصمیم گرفته شده بود که به خانواده ای در سوئد فرستاده شوم؛ همان خانوادهای که در پاریس با آنها خانه مشترک داشتیم. بنابراین، چند روزی در هتل ماندم و سپس در گروهی حدود ۱۰ نفره به همراه یک عضو زن مجاهدین به نام “مهشید” که اصلیت او ایتالیایی بود ، سرپرست گروه ما بود، قرار گرفتم.
مهشید یکی از معدود اعضای مجاهدین با پیشزمینه خارجی بود که بهنوعی، یا از طریق همسر ایرانیاش یا بهطور دیگری با مجاهدین آشنا شده و ارزشها، رهبران و فرهنگ آنها را پذیرفته بود. علاوه بر مهشید، یک زن بریتانیایی (که بعداً از مجاهدین جدا شد و به منتقدی آشکار تبدیل شد)، یک زن چینی که در یکی از عملیاتهای بزرگ نظامی به نام “فروغ جاویدان” کشته شد و یک زن فرانسوی به نام هلن که خیلی بعدتر از مجاهدین جدا شد، نیز بودند.
یک شب با مهشید به فرودگاه اردن رفتیم و به یاد دارم که به یک کشور اروپایی پرواز کردیم، جایی که توقف داشتیم و شب را گذراندیم. بهخاطر دارم که به پاریس رفتیم و از بزرگی فرودگاه و رستورانهای متعدد آن شگفتزده شدم. به یاد دارم که برای اولین بار سالادی با میگو خوردم و آنها را موجوداتی ترسناک یافتم که بهسختی جرات لمس کردنشان را داشتم. فرودگاه بخشی برای افرادی داشت که میخواستند شب را بگذرانند و نمیخواستند به هتل بروند. این بخش شامل اتاقهای کوچکی حدود ۲ تا ۳ مترمربع بود که در آنها یک صندلی راحتی با زیرپایی و یک ساعت دیواری کوچک روی یکی از دیوارها قرار داشت. شب را در آنجا گذراندیم و صبح روز بعد به سفر ادامه دادیم. پس از فرودگاه، برخی از کودکان به خانهای رفتند که بسیاری از کودکان دیگر مجاهدین در آنجا حضور داشتند.