زمان از دست رفته ، امیدهای فرا روی

زمان از دست رفته ، امیدهای فرا روی
آقای قادر رحمانی چند روزی ست که از جشن عروسی اش گذشته است.
او بر خلاف سالهای اقامتش در قرارگاه اشرف به زندگی نگاه دیگری دارد.او هم اکنون در کنار اعضای خانواده و نیز همسرش روزهای خوشی را سپری می کند.آقای قادر رحمانی می گوید: احساس می کند دوباره متولد شده است و سرشار از امید و احساس و عواطف انسانی است. زیرا در مدت طولانی هیجده سال اقامت در قرارگاه اشرف و سایر قرارگاههای مجاهدین در عراق رهبری و سران گروه رجوی جز نفرت و خشم مفاهیم دیگری را به او و سایر افراد مستقر در قرارگاه اشرف آموزش ندادند و آنچه که واقعیت داشت اینکه در تشکیلات رجوی ابراز عواطف خانوادگی جرم محسوب می شد و مفهوم عشق و دوست داشتن گناهی نابخشودنی.
تمامی سعی سردمداران گروه رجوی این بود تا افراد و کادرهای تشکیلاتی را به موجوداتی بی احساس مبدل کنند و قدرت تصمیم گیری و تفکر مستقل را بر اساس یک برنامه از پیش تعیین شده از افراد سلب نمایند.
در حال حاضر خیلی از دوستان قادر رحمانی در قرارگاه اشرف گیر افتاده اند یکی از آنان اقای نصرالله مجیدی همشهری اوست که مدت بیست و چهار سال به علت اعمال محدودیت های خاص و غیر انسانی از سوی رهبران گروه رجوی از دیدن مادر و سایر اعضای خانواده اش محروم مانده است.
خانواده آقای مجیدی پس از جدایی آقای قادر رحمانی از فرقه رجوی و بازگشتش به میهن و آغوش پر مهر خانواده به ملاقتش شتافته و در رابطه با نحوه و چگونگی رهائی نصرالله با قادر تبادل نظر کردند و دغدغه خاطر خویش را با ایشان در میان گذاشتند. آنان از تنها آرزوی خود با قادر حرف زدند از اینکه روزی موفق به در آغوش کشیدن نصرالله شوند و در جشن عروسی او شادمانه شرکت کنند. مادر نصرالله مجیدی با دیدن قادر رحمانی بسیار بی تاب و بیقرار شده و خواهران و برادران او نیز با امید به بازگشت نصرالله به خانه روز و شب را سپری می کنند. این بخشی از لحظات تراژیکی ست که خانواده آقای نصرالله مجیدی با آن دست به گریبانند. آقای قادر رحمانی چون از نزدیک با وضعیت غم انگیز خانواده آقای نصرالله مجیدی مواجه است به خوبی عمق احساسات مادر نصرالله را درک و لمس می کند. ایشان در پاسخ به انتظارات خانواده مجیدی در خصوص تلنگر زدن بر ذهن و حافظه نصرالله مجیدی و در نتیجه رهائی وی از سیطره فرقه خشن و بیرحم رجوی دو نامه را خطاب به دوستش آقای نصرالله مجیدی نوشت و برای انتشار در سایت انجمن نجات و سایر سایت های فارسی زبان تحویل انجمن نجات ارومیه داد که بدون هیچگونه شرح و تفصیلی در معرض مطالعه و قضاوت خوانندگان سایت و هم میهنان ایرانی در اقصی نقاط مختلف جهان قرار می گیرد.
آرش رضائی
مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی
25/6/1385

متن نامه آقای قادر رحمانی به آقای نصرالله مجیدی:

نصرالله جان سلام 
شاید تعجب کنی که چطور و چگونه برایت نامه نوشتم حتما در چهارچوب تشکیلات ذهنت می رود روی اینکه حتما یک نخ وصلی دارم ولی باور کن من همان قادر رحمانی هستم که پیشت بودم اولا خواستم حالت را بپرسم ثانیا همت و استواری خانواده ات بود که مرا وا داشت که به تو بگویم خیلی چشم انتظارتند اگر یادت باشد آخرین باری که با هم در کیوسک ورودی قرارگاه 4 آنهم ساعت 2 تا 30/3 که نگهبان بودیم خیلی خاطره برای هم تعریف کردیم از جمله در رابطه با دیدارت با برادرانت که همراه خانواده ها به دیدنت آمده بودند برایم گفتی البته در چهارچوب آن تشکیلات من هم به تو حق می دادم که یکسری مارکها حتی به خانواده خـودت بزنی. ولی با دیدن حقیقت و تلاش خانواده ات نتوانستم این حقیقت را لااقل به خاطر خودت بپوشانم آنهم اینکه تمامی خانواده ات مشغول کشاورزی و باغ داری هستند و نه مارکهایی که در ذهن تو بود.
می خواهم بگویم که هر وقت با خانواده ات روبرو می شوم بخصوص برادرانت که خیلی هم شبیه تو هستند اشک مجالم نمی دهد چون از طرفی تلاش و کوشش خانواده ای برای بدست آوردن عزیزشان و از طرفی ذهنیتی که در آن چهارچوب برای تو درست کرده اند دو تا دنیای متضاد را در مقابل یکدیگر برایم تــــداعی می کند.
امیدوارم هر طوری که هستی صحیح و سالم باشی من اینجا برای خانواده ات نیز توضیح داده ام که در نشست های طعمه چه بلائی سرت آورده اند به همین خاطر نشستن جایز نیست به یدالله مهدیان و علی معیاری نیز سلام برسان و بگو که خیلی دلم هوایشان را کرده راستی کلاس برق به کجا رسید آیا هنوز افسر آموزش هستی؟ باور کن من اینجا لحظاتی دارم که یک لحظه آن را با هزار سال آنجا آنهم بدون عملیات جاری و غسل هفتگی و هزار مزخرف دیگر عوض نمی کنم یعنی خودم آقای خودم هستم.
نصرالله جان می دانم ته ذهن قبول نداری ولی من فقط به این امید زنده هستم که همه شما یک روزی واقعیت ها را ببینید و نه یک جانبه برایتان دیکته شود بعد خواهی فهمید که آن همه سال چگونه عمرت به تباهی رفته.
باز خودت می دانی و من شخصا نمی خواهم چیزی را القاء کنم فقط این را بدان که زندگی شیرینی در انتظارت می باشد مادرت نیز خیلی بی قراری می کند و چشم به در دست به آسمان دوخته و همیشه دعا بر لب دارد که کی بر می گردی. مادر من 20 سالی جوان تر شده بنظرم اگر برای آخرت دنبال توشه ای هستی این فرصت را از دست نده.
قادر رحمانی
25/6/1385

متن اصلی نامه

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا